Wednesday, November 03, 2004

 

منصور و خاله

یکی از بزرگترین آرزوهای من این بود که بتونم یه روزی خاله م رو بکنم.البته این خاله جون یه شوهر گردن کلفت داره که اینجور که معلومه حسابی بکنه و این خاله جون رو خوب میکنه! ولی من بیچاره همینطور در آرزوی کس خاله جون له له میزدم و جق میزدم!
یه روزی مادرم صدام کرد و گفت سر راه که میری دانشگاه این پلاستیک رو هم ببر خونهء خالت....یه سری لباسه که اینجا جا گذاشته.
منم از خدا خواسته که میتونم یه بهونه داشته باشم که یه بار دیگه هم خالمو ببینم و سوژهء جق خودمو جور کنم پلاستیک رو از دست مامانم گرفتم و لباس پوشیدم و هول هول از خونه رفتم بیرون.اولین تاکسی خالی رو که دیدم یه دربست گرفتم و پریدم توش. بعد به توی اون پلاستیک یه نگاهی انداختم و کلی حالی به حالی شدم......توش یه سری از لباسها و دامنهای خاله جونم بود با یه دونه شرت سیاه از این تور دار ها و یه کرست سیاه که ست همون شرت بود......وای که داشتم دیوونه میشدم....کس خاله م رو تو اون شرت تصور میکردم و کیرم رو میمالوندم....خوب شد که عقب نشسته بودم و هر کاری میخواستم میتونستم بکنم.
یه نیم ساعتی تو ترافیک موندم تا رسیدم خونهء خالم که نزدیک دانشگاهمونه و زنگ زدم.کسی جواب نمیداد...چند بار زنگ زدم تا اینکه به کل نا امید شدم و داشتم میرفتم که یهو صدای خاله جون رو از تو آیفون شنیدم که میگفت: کیه؟خواستم بگم "من فدای اون صدای سکسیت بشم...منم!"
خلاصه گفتم منم!
خاله م گفت:"ببخشید منصور جون من تو حموم بودم و طول کشید تا بیام دم آیفون" و اف اف رو زد تا من برم بالا.
از فکر اینکه خاله تو حموم بوده و داشته اون تن و بدن باحالش رو میشسته کلی حالی به حالی شدم ......!
دم در خونه که رسیدم دیدم در بازه....یه یا الله گفتم و رفتم تو...صدای خاله م از تو حموم میومد که میگفت: "بشین خاله جون تا من بیام"......مونده بودم چیکار کنم....یه کمی نشستم و بعدش دیدم که نمیتونم تحمل کنم و دیدی نزنم. این بود که بلند شدم و رفتم سمت حموم که با یه راهروی کوچیک از هال جدا میشد. آروم آروم خودمو نزدیک کردم ....صدای دوش نشون میداد که خاله باید الان زیر دوش باشه و اینطوری مطمئن میشدم که صدامو نمیتونه بشنوه. رفتم دم در و از لای سواراخ کلید شروع کردم به دید زدن.....خیلی سخت بود که بتونم کس خالم رو از اونجا ببینم...گاهی اوقات یه تیکه از رون پاش رو میدیدم یا اون کون سفید و خوشگلش رو...ولی از کس خبری نبود.....حسابی حشری شده بودم و دستم خود به خود رفته بود سراغ کیرم که حسابی سفت شده بود و شروع کردم به ور رفتن باهاش.....تا اینکه دیدم خالم دوش رو داره میبنده....این شد که سریع خودمو از اونجا دور کردم و اومدم تو هال و نشستم رو مبل و خودمو با کتابام مشغول کردم.
خاله م اومد بیرون و رفت به سمت اتاقش و تو راه گفت:منصور جون ببخشیدا......چیزی میخوری؟چایی تازه دمه!برو واسه خودت بریز....چیزی نمیخوای؟آروم گفتم:چرا...کستو میخوام!
خاله درست نشنید چون گفت:چی؟
گفتم:
هیچی...آب میخوام.....میرم از تو یخچال برمیدارم.
و بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه.....وااااای.....از تو آشپزخونه میتونستم آینهء تو اتاق خواب رو ببینم و اونجوری میتونستم خاله جونم رو ببینم که داشت خودشو خشک میکرد......آخ که چه منظره ای بود.....به حوله حسودیم میشد که میتونست رو اون تن و بدن زیبا بشینه و من نمیتونستم لمسش کنم.
پستونای خاله م خیلی بزرگ نبود...ولی نوک برجسته و قهوه ایش خیلی سکسی تر از اونی بود که همیشه پیش خودم تصور میکردم.مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم که یهو دیدم خالم از تو آینه داره منو میبینه!!!
سریع رومو برگردوندم سمت یخچال و آب رو از توش برداشتم و اومدم تو هال و دوباره نشستم و سرمو بردم لای کتابام...ولی فکرم همش پیش خالمو کس و پستونش بود که حسابی حشریم کردم بود.خاله جون هم بعد از یه مدت کوتاهی اومد و گفت:منصور جون بازم ببخشید.....
وقتی دیدمش نمیتونستم باور کنم....خاله م رو میدیدم که با یه دامن کوتاه کوتاه که اگر میشست من تا خود کسش رو میتونستم ببینم و یه تاپ صورتی خوشگل که با یه دولا شدن ساده پستوناش رو تا ته میشد دید اومده تو هال......
کیرم همینجور داشت سفت و سفت تر و بزرگ و بزرگ تر میشد.
-خب خاله جون درس و دانشگاه چطوره؟
-خوبه خاله جون...بد نیست.
-درس میخونی یادختر بازی میکنی ناقلا؟راستشو بگو!
-نه بابا این حرفا چیه خاله جون؟
خاله م هم یه سری تکون داد و گفت برات یه چایی میریزم و بلند شد.منم همونطور خیره داشتم به کونش نگاه میکردم که عین کون دخترای تازه بالغ بود و هیچ ایرادی نداشت…..همینطور که محو این کون تماشایی بودم دیدم که خاله م یهو گفت "خونه شده پر از آشغال" و یه کاغذ شکلات رو که رو زمین افتاده بود نشون داد و گفت "خسته شدم از بس آشغال جمع کردم" و دولا شد که اونو برداره....واااای....دیگه همه چیزش رو میتونستم ببینم......یه کون خوشگل که جلوم دولا شده بود و میشد راحت اون شرت مامانی رو دید که رنگش هم صورتی بود....گلوم خشک شده بود و کیرم سفت!!!!! خاله جون هم یه کمی فکر کنم از قصد برداشتن اون یه تیکه کاغذ شکلات رو طولش داد تا من کاملاً بتونم یه سیاحتی از اون پر و پاچهء باحالش بکنم......
بعدش هم رفت آشپزخونه و با یه سینی چایی برگشت و جلوم خم شد که من از تو سینی چایی رو بردارم...ولی من رفته بودم تو کف اون پستونا که با خم شدن خالم حسابی میشد به طور کامل زیارتشون کرد!!!!
همین طور که داشتم پستونای خاله رو دید میزدم و چشام شده بود چهار تا دستم رو بردم که چایی رو بردارم ولی اشتباه کردم و استکان چایی افتاد رو زمین.......شانس آوردم رو خودم نیافتاد وگرنه میسوختم!!!! خلاصه کلی معذرت خواهی کردم و یه دستمال برداشتم که مثلاً لک چایی رو از رو موکت پاک کنم که خالم دستمو گرفت و گفت: ول کن بابا....مهم نیست.
و یه لبخندی زد که من تقریباً داشتم از حال میرفتم.....نتونستم تحمل کنم.....سریع لبمو گذاشتم رو لب خالمو یه لب جانانه ازش گرفتم که کلی چسبید.....وقتی لبامون از هم جدا شد احساس خجالت میکردم...ولی دیدم خاله جون داره لبخند میزنه و انگار که خیلی خوشش اومده باشه این بار اون لبشو رو لب من گذاشت و......
دیگه نمیفهمیدم چیکار میکنم.....سریع دستمو بردم لای پستوناش و اونم صدای آه و ناله اش بلند شد....تاپش رو درآوردم و ربونمو چسبوندم رو نوک اون پستونای خوشگلش و شروع کردم با ولع خوردن و میک زدن و فشار دادن....انقدر این کارو ادامه دادم که خودم داشتم ارضا میشدم!! بعد از یه مدت خاله جون سرمو از رو سینه اش برداشت و شروع کرد به درآوردن لباسای من و فقط شرتم رو درنیاورد.منم رفتم سراغ دامنش و زیپش رو آروم باز کردم و از نزدیک تونستم اون شرت صورتی خوشگلش رو ببینم. دامنشو از پاش درآوردم ولی فرصت نکردم برم سراغ شرتش چون که دیدم دست خاله م رو کیرمه......از کنار شرتم دستشو برده بود تو شرتم و داشت کیرمو میمالوند....داشتم دیوونه میشدم...نزدیک بود همونجا آبم بیاد...ولی این خالهء ما بسیار کار کشته تر از این حرفا بود و اینو فهمید و زود دستشو آورد بیرون و شرتمو درآورد.......منم مهلت ندادم و شرت خالمو از پاش درآوردم و دیدم یه کس هلو جلو چشمامه......قلمبه و تر و تازه و یه کمی هم پشمالو که حسابی سکسی تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم...صورتمو بردم جلو و زبونمو گذاشتم رو کس خیس خاله م و شروع کردم کسشو خوردن....جیغ و دادی بود که خال جونم راه انداخته بود....خودم هم کلی حالی به حالی شدم.خاله جون منو نشوند رو مبل و خودش هم اومد بالای سرم و پستوناش گرفت رو صورتم جوری که صورتم رفته بود لای دو تا پستونش....تو همون حال که داشتم با زبونم سینه هاش رو میلیسیدم دیدم کیرم داره میره تو کس خالم....واااااااااای...نمیشه گفت چقدر حال داد.....اون لحظه که کیرم رفت تو کس خاله م و خالهم هم با یه صدای سکسی گفت " آآه" و من دیگه داشتم میمردم....من کاره ای نبودم و خاله م داشت خودش بالا پایین میشد و بهم کس میداد....آره.....خاله جونم داشت کسشو به من میداد و من میتونستم کیرمو بکنم تو کس تمیز و باحال خاله جونم.....آرزوم برآورده شده بود......
یه کمی که گذشت من حس کردم آبم داره میاد....به خالم گفتم که دارم میام و اونم از رو کیرم آروم بلند شد و سر کیرمو گرفت و یه فشار کوچیکی بهش داد....بعداً فهمیدم این کار واسه اونه که آب آدم دیر تر بیاد و آدم بیشتر حال کنه.بعدش هم من بلند شدم و خالمو بردم کنار دیوار و شروع کردم ازش لب گرفتن و تو همون حالت پای راستشو گرفتم بالا و کیرمو گذاشتم دم کسش....احتیاج به هیچ کاری نبود...کیرم خودش رفت تو و من هم شروع کردم به تلمبه زدن و کردن خالهء سکسی و خوشگل خودم.تو همون حال بهم گفت:"حق نداری آبتو بریزی تو کسم"...فهمیدم برای ترس از حاملگی داره میگه....خیلی طول نکشید که حس کردم آبم داره میاد و کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون...همونطور که ایستاده بودم و کیرمو گرفته بودم تو دستم خالم سریع نشست جلوم و کیرمو گرفت تو دستاش و شروع کرد برام جق زدن و دهنشو باز کرد....هر چیآب داشتم ریخت تو دهنش و خاله جونم حتی یه قطره از آبم رو دور نریخت و همشو خورد و همونطور که میخورد کیرمو میذاشت تو دهنش و برام ساک میزد و انقدر این کار رو ادامه داد تا من حس کردم دیگه نمیتونم سرپا بایستم. ولو شدم رو مبل.....خاله جون هم رفت که یه موز برام بیاره تا حالم بیاد سرجاش.
لازم نیست که بگم اون روز دانشگاه که نرفتم هیچی تا بعد از ظهر و قبل از اینکه شوهر خاله م از سر کار برگرده اونجا موندم و پنج بار خاله م رو کردم......آخ که هنوزم میخوام اون کس باحال رو بکنم....آخ که کیرم هنوز هم همون کس رو میخواد.

Comments: Post a Comment

<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?